تبليغاتX
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

به نام او به یاد تو

دارم میرم

اومدنم و رفتنم با خدا بود

باید برم شاید

دعا کن

خیلی سخته

فقط صبر و تحمل

و ...

 

ممنون از یه دنیا لطف

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 20:43  توسط فا طی  | 

تولد، يعني: آغازِ لاجرم
يعني آغاز خشک شدن در بندِ ناف
اعلام پرصداي حضور
آغاز درکِ ترس
آغازحس نور
فهم تمايل حريص تناول
اعجاز دفع
آغاز تنگي لباس
فهم صدا وشنيدن قصه هاي دروغ
اسطوره هاي کاغذي
ارتباط در الزام هر کلام
بلغوربي صداي حرفهاي با صدا
آغاز عجب و ريا، دروغ
آغاز بلوغ و تمنّا
درکِ برهنگي
شهوت، شهوت، شهوت
له شدن در زيربارِ غريزه هاي ناممکن
آغاز هر خطا
دشنام، ناسزا
عادت به هرچه حقارت
فروخوردن بغض فشرده در گلو، انتقام
لمس تبسم باران
فرياد باد
رفتن به زير سقف
خفتن در اندوه و دلهره
آغاز رنگ و شعر
جذبه ي جذابِ جذبِ موسيقي
درکِ نفرت
فهم نفس
حس هوا، اميد، آرزو
حبس خندهاي بلند
جارزدن گريه ي جاري
فرار از خود براي کسبِ تجربه، بي خود
و بازرفتن به خلوتِ تنهائي
لمس ناامني با گوش و گوشت
دريغ، افسوس
تاختن با حسرت
هبه ي لحظه ها در بند
جسارتِ بخشش، عفو
توان ديدن در آينه و تحمل شکست، هر آينه
آغاز سفري يکسويه
آغاز فهميدن ِنفهمي و هجرت به جهل مرکب
تحمل وزن بودن
کم آوردن، بريدن
شدني به اجبار، با اختياري نامحدود براي چرخش به دور خود
حس روزهاي هفته
عبور از کنار فصل ها
درک حس تعلق
عشق، عشق
ازدواج، ازدواج، ازدواج
نفرت، نفرت، نفرت، نفرت
طلاق، طلاق، طلاق، طلاق، طلاق
دوباره عشق
آغاز حرام شدن
هجرت از دريا به خشکي
غربت، غربت، غربت
چشيدن طعم تلخ ماندن بي ريشه اي در آب
تشديدِ عجز
رفتن به ارتفاع
هول سقوط دمادم
گم شدن در غوغا
فهم مرگ، تنها با مرگ ديگران
فراموشي، فراموشي، فراموشي
درکِ عطش به زندگي
اميد، يأس
پيروزي، شکست
ايمان، کفر
عشق، حرمان
خروج از ظلمت و پيچش به دور تاريکي
نشستن ِهميشه، پشتِ پنجره هاي انتظار
استشمام بوي خون و خاک
همنشيني با شک و ترديد
خفتن در سايه ي هراس و حقيقت
نوشيدن شب و استفراغ روزها
سوار شدن به قطار توقف
جنگ، جنگ، جنگ
آغاز تقسيم قدرت
حزب، دسته و گروه
سکوت، ظلم، سکوت و خيانت
بلع پول و هضم جنايت
مصرف، مصرف، مصرف
آغاز بردگي
جذب شيره وجود به نام نامي رفاقت
فريب، فريب، فريب
آغاز غفلت و هراس
آغاز اشتباه وعزلت
اصلاح و آغاز چند باره
تنه خوردن هاي هزارباره در هر پياده رو
شرکت در مسابقه ي سرسام زندگي
جستن يک صندل خالي در ازدهام
اسارت در دام زندگي
ستودن لذتِ لحظه هاي ستايش
عبور از اکنوني طولاني
تسليم شدن به باد
آموزش دروغ
پز مدرک
تهوع تاريخ
رفتن به سايه سار فلسفه
بازي بازي با هنر
آغاز شمارش معکوس براي رسيدن به صفر سِفر
رسيدن به وصال شامگاه
قهر با طلوع
درک گناه گندم
نشخوار سيب
تسليم بر هوس هاي سرکش هر گناه
رفتن به راهِ ورود ممنوع کودکي
آغازادّعاي تکامل
آغاز دعوي رسالت
وهم خدائي
رسيدن به پوچي و خلا
انگارِ درک معرفت
سستي
پس آنگاه ندبه و توبه
و طمع بخشايش در اين معامله
و... خفتن براي هميشه در رؤياي يک تولد ديگر
و...
...

تولدت مبارک فاطی

+ نوشته شده در  87/01/30ساعت 23:0  توسط فا طی  | 

...

 با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده بدود
به پرستو، به گل ، به سبزه درود ، به شکوفه ،
به صبحدم ، به نسیم
به بهاری که میرسد از راه ، چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دل هامان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار ، گریه سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود

                                                " فریدون مشیری "

+ نوشته شده در  86/12/03ساعت 11:19  توسط فا طی  | 

ب ر ف

+ نوشته شده در  86/10/20ساعت 0:0  توسط فا طی  | 

زندگي

 

گفتمش نقاش را از زندگي نقشي بكش!

با قلم !

نقش حبابي بر لب دريا كشيد !!!!

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 12:17  توسط فا طی  | 

آه باران بر من ببار!


آه باران بر من ببار!
بر من ببار!
شايد غبارهاي غمگين وجودم را بشويي

بر من ببار شايد اين نخوت و سستي؛
خاموشي و سكوت ؛
وهم و خيال ؛
را بشويي ...
بر من ببار اي باران !
خيسم كن ...
غرقم كن ...
در موجهاي سركش دريايي دور ؛
در ابهت كوههاي بلند قامت ؛
در طلوع تقدري نو ؛
و در غروب تقديري شوم ...
مرا بشور و با خود ببر!
تا آسمانهاي عاري ازچراغهاي رنگي ؛
آسماني بدون قانون بودنها و ماندنها و رفتنها ؛
آسمانهايي تهي از بايدهاو اگرها و شايدها
و ايكاشهايي كبود ...
آسمان ... دريا ... كوه  ... كوير ..

مرا ببر به لامكاني كه احدي را قدرت يافتنش نباشد ...
مرا بشور !
وقطره قطره اشكم كن !
جاري ساز...
در چشمه هايي خاموش ولي پر اميد ..
مرا راهي دريا كن ...
محو كن !
ناپيدا كن !
مرا بميران در نفسهاي خاموش مرگ ...
مرا بميران در هق هقهاي درد ...
مرا بميران در غم نبودن همه كس و هيچ كسهايي
كه هست و نيستشان نامعلوم است ...
مرا جلا بده !
در پستوي نمكناك زمان ...
كه قلبها را زنگار ميدهد ...
زنگاري نارنجي ... زرد ... آبي ...
زنگاري كه محبت را راهي ديار خيالات مي كند !
ديار خواهشهايي  شهوتناك ...

مرا بيرنگ كن !


مرا ببر از اين ديار
اين ديار غصه هاي هزار چهره ؛
كه در كمين خوشبختيها نشسته اند ...
ودستهاي التماس را نمي ببنند !
نمي خواهند ببينند!!!


آه باران مرا نيز از خود كن .
دختري باراني !
كه چشمان هميشه گريانش ،
سهمي از ابرهاي آسمانت شود ...
رعد و برق هقهق هايش ،
هم ناله بغضهاي آسمان ...
و هم آواز با تو عشق را زمزمه كند ...
بخواند آواز روييدن را ...
آهنگ سيراب شدن را ...
و بشويد همه زشتيها و خيالات شوم را ...
و دنيايي تازه سازد با سر انگشتان ظريف ولي شفاف و بارانيش ...
كه تكبر واژه غريبي است با نم نم وجو د لرزانش ...

آه باران ببار بر من ...
بر من خسته ببار ...
شايد روزي اين  من ديگرجزئي از  خاك نباشد ...
و باران شود وببارد ...
بر همه دستان محتاج و چترهاي وحشت زده تو  ...
شايد روزي ببارد اين من باراني ...

 

+ نوشته شده در  86/09/12ساعت 13:23  توسط فا طی  | 

من بازم عمه شدم ! عمه فاطی!!!

سارای کوچک هم امد اما من هنوز در این ماندن سرگردانم

میان آمدن و رفتن  هزاران علامت سوال است نازنینم!

اه من برای این رفتن ها ساخته نشده ام

انطور که سارا برای امدن...

خوش آمدی سارای موی مشکی من!

ولی انگار  نمیدانستی که اینجا خبری نیست

موهای سیخ شده ات...

نشان از تعجبی پاک  دارد

که دنیا همان نیست که برایت حکایتها کرده اند

در سرزمین پاکیها!

دنیا آلوده به هزار رنگ و نقاب شده

اما دیگر خیلی دیر شده است...

بمان و تماشا کن روزهای قشنگ زندگیت را

روزهایی که من آرزو می کنم صورتی و مهتابی باشد

مانند رنگ گونه های زیبایت !

و من خوشبینانه به این آغوش گرمی که تو امروز به آن پناه آورده ای می نگرم

و همه شیرینیهای این دنیای کبود را برایت آرزو می کنم

همیشه شاد باشی سومین فرشته پاک عمه فاطی!

شاد شاد !!!

 

+ نوشته شده در  86/08/26ساعت 15:30  توسط فا طی  | 

نيمه گمشده

نيمه گمشده ام آخر کيست
اين سواليست که با خود دارم

نيمه گمشده ام يک سيب است
سيب سرخي که ز باغ ازلي مي آيد

نيمه گمشده ام يک آهوست
وچه چشمان سياهي دارد
چقدر تندرواست
مثل اين که دل او نيز هوايي دارد

نيمه گمشده ام يک درياست
چقدر موجو تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبي روشن دارد

نيمه گمشده ام يک رود است
از کنار دل من مي گذرد
و ترش مي سازد به هواي دل سودا زده اش

نيمه گمشدهام يک کوه است
پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حيايي دارد

نيمه گمشده ام يک بيد است
که به مجنون صفتي مشهور است

نيمه گمشده ام يک فصل است
که همه فصل خدا را دارد

نيمه گمشده ام يک ساز است
و صداي ني مجنون دارد
و صداي دل پر درد زمان که براي دل من مي خواند

نيمه گمشده ام يک ابر است
سيرت و صورت زيبا دارد
ولي گه گاه دلش مي گيرد پس کمي اشک ز خود مي بارد

نيمه گمشده ام يک دشت است
پر ز گلهاي شقايق شده است
پر ز عطر است پر ز سنبل
پر ز خواب گل مريم شده است

نيمه گمشده ام مهتاب است
که شب تار به هم مي پويد

نيمه گمشده ام يک تنهاست
که دلي پر ز شکايت دارد
و کسي را به نفس مي خواهد که بر او راز و غم دل گويد

نيمه گمشده ام در ياد است
و درون دل من مي ماند

نيمه گمشده ام را ز خدا مي خواهم
و براي دل مهتابيمان نور و عشق ابدي مي خواهم
نور و عشقي ز صفا مي خواهم که ميان من و اوجاويد است

+ نوشته شده در  86/08/06ساعت 23:46  توسط فا طی  | 

لیلی زندگی کن ...

لیلی قصه اش را دوباره خواند .برای هزارمین بار

ومثل هربار لیلی قصه بازهم مرد .

لیلی گریست وگفت : کاش این گونه نبود.

خداگفت : جزتو  کسی قصه ات را تغییر نخواد داد.

لیلی ! قصه ات را عوض کن .

لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت .

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود .

خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تانمیرد. دنیا  لیلی زنده می خواهد .

لیلی آه نیست  . لیلی اشک نیست . لیلی معشوق مرده درتاریخ نیست .

لیلی زندگی ست . لیلی ! زندگی کن .

اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان

دختران عاشق را ببافد ؟

چه کسی طعام نور را درسفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه

را ازطاقچه های زندگی بروبد ؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش برگشت .

این بار اما نه به قصد مردن .

که به قصد زندگی .

وآن وقت به یاد آورد که تاریخ پربوده از لیلی های ساده گمنام

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 13:27  توسط فا طی  | 

عشق ...

ليلي زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.

گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.

خون انار روي دست ليلي چكيد.

ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.

كافي است انار دلت ترك بخورد.

خدایا ما که خیلی وقته اناره دلمون ترکیده پس چرا ...

 

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 13:50  توسط فا طی  |