تبليغاتX
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

حال و هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست
کارم گذشت از گريه فرصت براي خنده نيست
ناخن به سينه مي کشم از روي ناچاري ولي
گويي در اين ماتمکده احساس دردي زنده نيست
من و تو همدرد يک حادثه ايم پر از حکايت
هردو بارون زده ی ابر شکايت
تو درون آتشي سوزنده مونده
من يه خاکستر نشين تا بينهايت
کدامين آشنايي را به دعوت خوانم امشب
که از نيش به زهر آلوده اش بيدارم هر شب
چگونه قصه اي را با رفيقم گوييم امشب
که از دردم به خوشحالي نيارد خنده بر لب
حال و هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست
کارم گذشت از گريه و فرصت براي خنده نيست

ناخن به سينه مي کشم از روي ناچاري ولی
گويي در اين ماتمکده احساس دردي زنده نيست
قصه عشق من وتو یه حدیث جاودانه
بی گناه گشته اسیر بازیه خشم زمانه
تویه این بیگانه بازاربا هیاهوی محبت
مرده انگار عاشقی کو قصه های عاشقانه
خسته ودر به در از سقف اسارت
هر دو دل شکسته ی مرگ صداقت
نا رفیقان را ببین خنجر به دست
در کمین نشسته با نام رفاقت

+ نوشته شده در 84/06/30ساعت 12:53 توسط فا طی |

 

زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت

زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت

زندگی رودی است جاری هر که آمد

کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت

قاصدک , این کولی خانه به دوش

روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت

+ نوشته شده در 84/06/26ساعت 13:32 توسط فا طی |

 

چقدر سقف آسمان کوتاه است
تقصیر این شاخه های جوان بود
که من
در حریر کوچه پس کوچه های نگاهت
در لفافه ای از بوسه پیچیده شدم
این برگها که می ریزند
قاصدان همیشه پاییزند
تقصیر آنهاست که من فکر می کنم

                               بی تو همیشه تنهایم

+ نوشته شده در 84/06/21ساعت 23:36 توسط فا طی |

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های! نَپریشی صفای زلفکم را ، دست
آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست ...
لحظه ی دیدار نزدیک است
                                                      " مهدی اخوان ثالث "

 

+ نوشته شده در 84/06/16ساعت 14:54 توسط فا طی |

ما به هم نمي رسيم
مثل خورشيديم و ماه
تن تو خاك بهشت
تن من پر از گناه

تويي يك روز بهار
يار تو خورشيد گرم
من شبي بي همد مم
يك شب سرد و سياه

من به دنبال تو با پاي برهنه
تو جوون و تازه اي من پير و كهنه

تويي يك مرغ سپيد
عاشق چشمه و رود
من گل آلوده و تلخ
قطره آبي ته چاه

تويي در راه سفر
سفري دور و دراز
تن بي قدرت من
عاجز از اين همه راه

من به دنبال تو با پاي برهنه
تو جوون و تازه اي من پير و كهنه

 

+ نوشته شده در 84/06/12ساعت 23:53 توسط فا طی |

اگه تا به حال  صبر کردم و منتظر ماندم ،اکه تا به حال به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکردم ،اگه هر جا رفتم تورو دیدم و همه صدا ها ترنم دلنشین صدای تو بود ، اگه شبها به امید دیدنت خوابیدم و صبحها با همون آرزو چشم گشودم ، اگه تا به حال زنده ام و نفس می کشم ،اگه بعد از خدا این اسم تو بود که بهم نیرو می داد،همه اش به خاطر این بود که توی دام عشق تو اسیر بودم . اگه فرهاد هم صبر و تحمل منو داشت و چند سال صبر می کرد ، هیچ وقت خودشو به خاطر عشق شیرین به کشتن نمی داد . هر چند ممکن بود چند وقت دیگه منم کار فرهاد رو تجربه کنم . حالا اگه دوست داری دامت رو گسترده کن ، چون ---- قصد داره برای همیشه اسیرت بمونه.  
                                   دلسپردگان-هانیه حدادی اصل -   1379

+ نوشته شده در 84/06/08ساعت 20:54 توسط فا طی |