|
به نام او به یاد تو
|
||||
|
|
||||
عاشقان عیدتان مبارک باد
وبخصوص تو عزیزترینم عیدخود خودت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در 84/10/28ساعت 20:42 توسط فا طی
|

آدما انگار براي ما دعا نمي کنن گريه کن حالا حالا ازهم بايد جدا باشيم بشينيم منتظر معجزهء خدا باشيم گريه کن منم دارم مثله تو گريه مي کنم گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم گر چه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد واسه مشکلاتي که بودش و هست و حل نشد گريه کن واسه همه واسه خودت براي من توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن گريه کن تا آينه شه بازاون چشاي روشنت واسه موندن لازمه فداي گريه کردنت
گريه کن جداييها ما رو رها نمي کنن
به خداي آسمونامون گلايه ميکنم
تنهايي براي سنگيني غصه کم بوديم
گريه کن سبک ميشي روزاي خوب يادت مياد
+
نوشته شده در 84/10/28ساعت 12:36 توسط فا طی
|

اگر نبود
دستهاي گرم تو
چگونه مي گذشت
روزهاي سرد؟
+
نوشته شده در 84/10/27ساعت 13:50 توسط فا طی
|

افسوس خوب من ...
وبه سادگي يک خواب دور خواهي شد
از آسمان آبي مرا خواهي گرفت
ودر روزهاي جهنمي خواهي سوزاند
روزي تصوير مرا خواهي برد
و از اشک من ابديت خواهي ساخت.
من روزي تو را در انزواي خويش
زمزمه خواهم کرد
و در تمام ثانيه ها از تو ياد خواهم برد
و بي تو به تنهايي به ماه خيره خواهم ماند
روزي بي تو خسته از اين زمانه خواهم شد
و با تمام غرور
از جدايي شکست خواهم خورد
و بيش از نفسهايم تو را آرزو خواهم کرد..
تو
روزي از من دور خواهي شد
همچو برگي از درخت
با دست نسيم خواهي رفت
و در جايي دور از من خواهي نشست
و من روزي با هر آنچه از من برده ايي
بي تو به تنهايي
در سوگواري عشقمان خواهم گريست.
…
آه از آن روزهاي پاييزي
که مي آيند تا بمانند
آه از اين عبور بي فرجام…
وقتي نيستي براي ماندن
بهتر که روزها هدر شوند
و لحظه ها بميرند
وقتي که صبح با تو آغاز نمي شود
بهتر که آغاز بميرد و پايان شود.
افسوس خوب من………
افسوس که در يکي
از اين روزهاي سرد پاییزی
روزي مرا ترک خواهي کرد !!!! 
من زير آسمان بلند هستم ... راه مي روم ... نفس مي کشم .
من اين روزها زياد دلم مي گيرد ...
حس مي کنم در اين لحظه ناشناخته ترينم ...
عادت مي کنم به فهميدن ... کنار مي آيم با بودن ...
طي مي کنم با زندگي ... گذر مي کنم از اتفاق ...
دلم فرياد مي خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و
تبسمي طولاني ...
+
نوشته شده در 84/10/27ساعت 13:26 توسط فا طی
|

بيشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه ای مجنون تو هستم.
عزيز من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداری ، دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی!
تنها آرزويم اين است كه سالم و سر افراز باشي و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم
اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن!
هر جای دنيا كه هستی بدان كه در اين دنيای بزرگ كسی هست كه عاشق و ديوانه تو می باشد !
عزيز دنيا خيلی بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلی و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و تو نيز يك سوی ديگر!
دوستت دارم خيلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جای ابرازی برای آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه های تو و گريانم از اشكهای تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهای گريان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پرا از
دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!
ولي
آخر قصه چيست ؟ تو بگو!
هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟
جواب خاطره ها ايم را چه بدهم؟
بي تو و صداي مهربانت با كدام لاي لاي بخوابم؟
آخر؟ نه! ندارد! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود!
مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟
اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد
نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است!
آخر قصه چيست؟
نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟!
نه! نه! نه! نه!
اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟
اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،
ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است…
حالا بيا هراس پايان را از من بگير…
حالا بيا به روزهاي خوش هنوز نيامده فكر كنيم!
راه زيادي باقي است اما…
+
نوشته شده در 84/10/24ساعت 22:26 توسط فا طی
|

جاودانه ترين ترانه ي زندگي ام، صداي باراني توست ؛ آنگاه که بر بي کسي هايم ميباري ستانه ترين شقايق ها، شيدا شده ي چشمان توست ؛ انگاه که تو را در سينه ي شقايق ها جستجو ميکنم. و ميدانم که تا وقتي شيشه ي ستاره ها از دست خورشيد مي افتد، باز هم در آسمان تنهايي ام ، راهي براي پيدا کردن خورشيد چشمانت هست. من ميدانم
+
نوشته شده در 84/10/19ساعت 14:26 توسط فا طی
|

دست خودم نيست و تمام فکر و زندگي من تو شده اي و دستانم سرد است و اگر ميبيني همه لحظه هاي دور از تو بودن اينهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان مي اندازم و ستاره اي درخشان را ميبينم و به ياد تو مي افتم! در اعماق وجود نشسته اي و کسي هستي که ميتواني قلبم را براي همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کني چونکه تو لايق آن هستي
اگر مي بيني عاشق تو هستم ، ديوانه تو هستم ،
به خدا بدان که اين دست خودم نيست!
اگر ميبيني چشمانم در بيشتر لحظه ها خيس است
که اين دست خودم نيست!
دست خودم نيست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم
ميبينم و به ياد تو مي باشم
دست خودم نيست که دوست دارم هميشه در کنارت باشم ،
به خدا دست خودم نيست که هر شب به آسمان نگاه
دست خودم نيست که هر سحرگاه به انتظارت مينشينم تا
در آسمان دلم طلوعي دوباره داشته باشي!
عزيزم دست خودم نيست که اينهمه تو را دوست ميدارم
، اين همه احساسات عاشقانه که من براي تو مينويسم دست خودم نيست!
عزيزم دست خودم نيست ، دست اين قلب پر توقع من است!
به قلبم حق ميدهم که تنها تو را ميخواهد چون تو دومين
و آخرين دوست واقعي و همدلي هستي که
+
نوشته شده در 84/10/17ساعت 12:13 توسط فا طی
|

تمام رنگهايت،دلتنگيهايت،سکونت،تپش هايت و سکوت سرد باراني ات را. مي وزي،مي غري،مي باري،مي خواني...و چه زيبا مي خواني يک ملودي آهنگين از همه بودن ها و نبودن ها ،از خنديدن ها و گريستن ها و در نهايت يک حس غريب، يک بي کسي مرگ آور، يک خفقان، و يک پايان ... تمام حس ها را خلاصه کرده اي از سبز بودن تا زرد شدن، از استوار بودن تا له شدن تا خش خش وجودت در زير پاهاي سرنوشت.... اين لشگر بي رحم را به جان چه کسي انداخته اي ؟ مي غري، مي خروشي، مي هراساني و چرا ناگهان با اين همه عظمت مي شکني و مظلومانه مي باري ؟ تو نيز چون ما بلاتکليفي که بخروشي يا بباري، بتازي يا بنالي ؟ وچه زيبا تلفيقي ساخته اي از همه ابعاد وجودت و چقدر نازک است اين مرز سرگردانيت.
+
نوشته شده در 84/10/17ساعت 11:55 توسط فا طی
|


+
نوشته شده در 84/10/15ساعت 15:18 توسط فا طی
|


+
نوشته شده در 84/10/11ساعت 13:34 توسط فا طی
|


+
نوشته شده در 84/10/11ساعت 13:33 توسط فا طی
|


+
نوشته شده در 84/10/11ساعت 13:31 توسط فا طی
|


+
نوشته شده در 84/10/11ساعت 13:28 توسط فا طی
|

چشم هايم خسته است **********************************************************
ذهنم پر تشويش
قلبم پر درد
گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند
لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند
انتظاري تلخ
نه
انتظار شيرين است
چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است
وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است
انتظارم ديگر رو به پايان است
با بودن تو
ذهنم پر از آرامش
قلبم مملو از عشق
چشم هايم پر شور
اما
لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند
وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند
باز هم
قلبم پر درد
ذهنم پر تشويش
یک نفر .......
یک جایی ......
تمام رویا هاش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر میکنه
احساس میکنه که زندگی واقعا یا ارزشه
پس هر وقت احساس تنهایی کردی
این حقیقت را به خاطر بسپار
یک نفر .......
یک جایی ......
در حال فکر کردن به توست
+
نوشته شده در 84/10/10ساعت 12:15 توسط فا طی
|




+
نوشته شده در 84/10/06ساعت 22:42 توسط فا طی
|











+
نوشته شده در 84/10/04ساعت 16:14 توسط فا طی
|







+
نوشته شده در 84/10/01ساعت 16:5 توسط فا طی
|
