|
به نام او به یاد تو
|
||||
|
|
||||
شب میلاد تو ای یار مرا شب غمگینی بود , خانه با یاد تو از گل لبریز , همه جا پرتو لرزنده ی شمع ,دوستانت همه جمع , عاشقانت همه شاد لیک در جمع عزیزان تو نبودی افسوس ... همه با یاد تو در طیف سرور خانه در گل مستور , همجا لعمه ی نور ! یاد شیرین تو در جمع نشاط , عکس زیبای تو در جام بلور لیک در جمع عزیزان تو نبودی افسوس ... همه با یاد تو خندان بودند , من (( خانه به طوفان داده )) در میان همه گریان بودم شمع هم همراه دل من می سوخت و کسی آگه از این راز نبود چه کنم ؟بی تو در شادی ها بر دلم باز نبود! من که از اشک غریبانه چو دریا بودم . تو ندانی که چه تنها بودم . کا ش می دانستی شب میلاد غریبت ای یار من به اندازه ی چشم همه مردم شهر گریه کردم در خویش گریه ام بدرقه ی راهت باد , شب میلاد تو من بودم و اشک من که از اشک غریبانه چو دریا بودم آه ای معنی عشق تو ندانی که چه تنها بودم
شمع هم گریان بود لیک ای معنی عشق , اشک دل داده کجا گریه شمع کجا ؟
من کجا با دل تنگ , شادی جمع کجا ؟!
چه شب تلخی بود , شب تنهایی من , من که در بستر غمها بودم .

+
نوشته شده در 85/01/30ساعت 1:31 توسط فا طی
|

قلم که بر دست می گیری و از جوهر عمرم بر می داری آرام می شوم
این بار تنها، لذت پایان بازی است که مرا به ادامه اش وا می دارد
که من درگذرانِ سختِ روزهای شتاب، از ادامه بازی شوم نیز بیزارم
نگاه خسته ام دیگر تحسین رهگذران را در جفای زمان از یاد برده است...
خستگی افسانه ی زندگی در من است، گویی هزاران سال زیسته ام
چقدر شکسته ام،چه کوره راههایی پیمودم بی خستگی که دیگر فرصت افسوس هم برایم نمانده است
آلام خستگی من!
با تو، رها می شوم در لذتی جاوید و نهفته در بالش شراب شبهای تلخ تنهایی
دستت را می گیرم و گرمای قلبت را با تمامی وجود احساس می کنم
تنها ادامه می دهم، برای تو و نفوذ چشمهای آرام ات که مرا از خود بی خود می کند...
برای تو و تمنای بودن ات که مرا لحظه ای قرار نمی گذارد
کودک قلب من،آرام بگیر و آرام باش...
این صدای هر تپش قلب توست که مرا فرا می خواند
این، حسِ لحظاتِ حضور سبز توست که مرا تسکین می دهد...
لحظاتی که برای من، سرشار از ابدیت مرگ و زندگی اند
تنها یک نگاه تو وجودم را ویرانه می سازد
تو نمی دانی که برای من، بهار تمام زیبایی اش را از تو وام می گیرد...
بهاری ترین من!
در سحرگاهی آرام سر از بالش خوابت بردار و پنجره ذهنت را به روی من بگشا تا با تو از آواز خورشید سخن بگویم...
از سادگی دستهای بهاری ات که چون خورشید بر من جاری می شود...
مرا در خویشتن رها مکن
من تو را به سر منزل عبور، به رود خروشان حیات خواهم برد
در من بنگر که دل من با دل تو سخنها دارد برای گفتن اگر تو بخواهی
+
نوشته شده در 85/01/21ساعت 14:5 توسط فا طی
|

اميد جانم ز سفر باز امد به لبش ننشيند لبخندي
شكردهانم زسفر باز امد
عزيز ان كه بيخبر
به ناگهان رود سفر
چو ندارد ديگر دلبند
همچو ان كه عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگار من
چو نا مه نو امد از سفر
من هم پس از ان دوري
بعد از غم مهجوري
يك شاخه گل بردم به برش
بردم به برش
گل كه شهره شد به بيوفايي
زديدن چنين جدايي
زغصه پاره پيراهن شد ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در 85/01/09ساعت 17:18 توسط فا طی
|
