تبليغاتX
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 

 سکوت سرشار ازناگفته هاست...اعتراف به عشق های نهان وشگفتی های بر زبان نیامده...در این سکوت حقیقت ما نهفته است. حقیقت من وتو...(مارکوت بیکل)

+ نوشته شده در 85/05/27ساعت 19:39 توسط فا طی |

 ای کاش میدانستی  عشق این بلوچ براي تو
باران بود...در بهت زمين تشنه و غريبت
پرواز پروانه بود
برروي ساقه هاي مهربان  گندمزارت
ای کش میدانستی عشق این بلوچ عاشق
پشتوانه هزار کندو بود
ای کاش میدانستی چشمان مهربان این بلوچ عاشق
توان دستها و بازوانت

در هنگام ... کاشت بود
او فانوس بود ...  او داس بود
در فراسوي مرزهاي نامهربانی
او خود عشق بود
و تو ندانستی
که قناری تنها آواز نمي خواند
قناری فقط تنها میگريد ...


+ نوشته شده در 85/05/27ساعت 19:36 توسط فا طی |

مرا... به صبوری دعوت مکن
مرا... دلخوش به چراغ سبزفردا مکن
چراغ سبز تو را هم ديديم
قرمزترين چراغ سبز دنيا

و اینبار... مبهوت دنيا
بر سر چهاراه زندگانيم
به يکباره ديوانگی را بر میگزينم
میزنم... به دل  دنيا
و تو را میربايم
میبرم ... آن بالا دستها
که حرفی... از چراغ قرمزو سبز نباشد


+ نوشته شده در 85/05/24ساعت 13:34 توسط فا طی |

تو را نمیدانم اما ،
            اولين نگاه من به تو
                             نه از سر مهر بود
                                     و نه در زير مهتاب
ولی روزگار باره و بارها
              نگاه ما را در هم آميخت
                              تا به تو بينديشم
واینبار
           از سرانديشه و عشق تو را نگريستم
                                      هر چند که همگان
                                                 این نگاه را خالی از فکر پنداشتند
و من هنوز نمیدانم
                   که ابتدا انديشيدم و سپس عاشق شدم
                                                  يا در پي عشق به فکر فرو رفتم 

یک نظر:همه عشق و فکرم را، پشت پرچین های وهم انگیز چشمانت گم کرده ام...نمی دانم!
ترسم که امشب خیالاتی شده باشم!....

و اما خودم: خستم از این تکراربیهوده به چه امیدم میدهی؟؟؟؟

خدایا به دادم برس  صبوری تا کی  چی کشید ایوب !! نميدانم

+ نوشته شده در 85/05/21ساعت 17:33 توسط فا طی |

+ نوشته شده در 85/05/16ساعت 23:27 توسط فا طی |

 

تو هم فرداي فردا اشک خواهي ريخت
تو هم تنهايه تنها اشک خواهي ريخت
ميان رفتن و بودن يکي را رنگ خواهي کرد.
صدايت را، کلامت را، نگاهت را،
قدمهاي غريبت را
قدمهاي عميقت را
گذرگاهي که نامش نيز پيدا نيست
چه زيبا ميشناسندش ، مرده ديونه
کلامش آشنا با او ، صدايش جوي خونين است که از زخم درون بيرون تراويدست
« تو را من چشم در راهم شباهنگام »
نگاهت را به چشمان غمينم ديده ام هر شب
نگاه خسته و ويرانگرش را در چه راهي پر برف
ميان جنگلي تاريک
به دنبال کسي شايد
نميدانم ، نميدانم
فقط ميدانم اکنون که تو تنها رفته اي تنها
سراغ حس آزادي
غروبست آسمان باز هم غمگين است
مسافر، هر کجا هستي بدان
دستان من به انتظارست
وجودم چشم در راهست
که پاييز از ره آيد باز
شايد بادي داند کجايي تو؟ کجايي تو؟!...

یک نظر: من میان انبوه خوشه های تردید تو مانده ام....در غم اشاره ات اواره ترینم... مرا بخوان به مهمانی چشمانت...ای همیشه سبز.

رفیق: من همان انعکاس غروبم در چشمان منتظرتو....انقدر نزدیک ،که با بستن پلک هایت مرا لمس خواهی کرد ...هرغروب چشم براهم باش.

+ نوشته شده در 85/05/16ساعت 23:23 توسط فا طی |

 

               

دستان خواهشم ميان اسمان وزمين معلق مانده است

گر پا برزمين بگذارم

با دلواپسي چشمان ابي اسمان چه کنم


گرمحو شوم درابديت ابي اسمان


زمين ارامش گرمش را از من دريغ خواهد کرد


دريغ

کجاست ناجي گمشده من


تا در او بياويزم تنگ


کو چراغي که پيش روگيرم

 

تاراه روشنم باشد وگرماي وجودم

یک نظر: پرنده اشتياقم بسويت پر ميکشد...اما! تو رفته اي... و رد پاي سردت، چراغ خسته ام را ،خاموش مي کند...گرميت پايدار

+ نوشته شده در 85/05/13ساعت 21:44 توسط فا طی |

به شعرهايم چه بگويم
آن زمان كه تو نيستی
كه با صاعقه چشمانت
واژه هايم را به آتش بكشي
به شعرهايم چه بگوي
م 

آنزمان که در بين ما سكوتي بي معني است
و من ديگر واژه اي نمي يابم
كه با تردستي
از لبهاي زيبايت بدزدم
 وبه زنجير بكشم احساسم را
به شعرهايم چه بگويم
آن زمان كه من در بالابلندي
دلنوازيهاي مزرعه ات
تشنه تر از هر گل باغچه ات
لحظه به لحظه جان مي دهم
وتو نمي آيي
بگويم... كه تو اين بار
بي بهانه مرا ترك كرده اي !؟؟

 یک نظر:به شعر هایت بگو...سکوت من مظلومیت ترا تفسیر خواهدکرد...می ترسم اهی.. بکشم...نکندشیشه های شکسته تردید دلت...جامی کشنده شود...بی بهانه دوست بدارید...


بهترین احساستو تواین شعر یافتم....خیلی دلم گرفت

+ نوشته شده در 85/05/12ساعت 19:15 توسط فا طی |

و مرا خواهي يافت
وميدانم تو مرا خواهي يافت
هر نقطه دنيا بروم
حتي اگر ديگر زيبا نباشم
و يا حتي اگر ديگر جوان نباشم
احساسم...شوريدگيهايم...بي پروايي هايم...ديوانگي هايم
تو را به سمت من هل خواهد داد
تو مسير مرا
از بوي گريه هايم خواهي يافت
و بر تن نگاه عاشقم چراغ راهت خواهد بود
باز هم مي نشينيم و بازي دبناي عشق را آغاز ميكنيم
تو...فقط يك كارت
باقيمانده تمام كارتها مال من
دبنا... تو بردي ...مثل هميشه
اي شاهكار طبيعت ... اي نازنين
واين درست همان لحظه است كه آرزو دارم دنيا نتوقف شود
ومن ... در ...تو بميرم


 یک نظر: سالهاست که من در تو مرده ام بی انکه بدانی...فانوست رابالابگیر وقت انست که جاریم سازی!...سبز خزری باشید.

+ نوشته شده در 85/05/09ساعت 19:20 توسط فا طی |

  دلم مي خواست عشقم را نمي كشتند
صفاي آرزويم را- كه چون خورشيد تابان بود- مي ديدند
چنين از شاخسار هستي ام آسان نمي چيدند
گل عشقي چنين شاداب را پر پر نمي كردند
به باد نا مرادي ها نمي دادند
به صد ياري نمي خواندند
به صد خواري نمي راندند
چنين تنها به صحرا هاي بي پايان اندوهم نمي بردند
دلم مي خواست يك بار دگر او را در كنار خويش مي ديدم،
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم،
دلم يك بار ديگر، همچو ديدار نخستين، پيش پايش دست و پا مي زد
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جست و جو مي كرد،
دلم مي خواست:دست عشق- چون روز نخستين- هستي ام را زير و رو مي كرد

یک نظر:اه...تمام هفت سالگی دلم را باد درهم پیچید...کو نهالی؟ تا هستی ام را دراغوش گیرد....بی عشق نمانید

 

 

+ نوشته شده در 85/05/07ساعت 23:20 توسط فا طی |

  غوغایی  

                 بی صدا

طوفانی  

             بی پروا 

لنگر بینداز

        ناخدای دل

              لنگر ....... 

 

یک نظر:    چگونه لنگر نیندازم وقتی که سکان دلم شکسته....زخمی ام! و ماهیای تمنایم چقدر ریز!....ودریای خوبی تو چه بیکران... دریایی باشید

 

+ نوشته شده در 85/05/05ساعت 19:1 توسط فا طی |

می گریزم 

         از روز

                 شب

              لحظه های بی قرار

              هرآنچه پیوندم می زند به تو

                هر آنچه روییده درذهنم سبز

می گریزم

     ازدریایی که موج نمی زند

           چشمه ای که نمی جوشد

                 دل به سراب بسته ام

                               می گریزم  ...

 

  یک نظر:    از او مگریز، بی او مگریز،سراب را غنیمتی شمر...شاید تقلای دلش چشمه ای بگشاید...هرگزبی سراب نباشید.  

+ نوشته شده در 85/05/03ساعت 18:52 توسط فا طی |