|
به نام او به یاد تو
|
||||
|
|
||||
من خيسِ خستگي ام
بيا شانه هايت را
بالش خيلِ خستگي هايم كن
شايد شبي
زخمهايم را زمين بگذارم .
و راهي تازه بيابم براي زندگيم
شايد
+
نوشته شده در 85/07/27ساعت 23:55 توسط فا طی
|


+
نوشته شده در 85/07/21ساعت 23:31 توسط فا طی
|

ستايش خدايي را كه اميدم به اوست وجز او به كسي اميد ندارم
و جز او كسي را نخوانم
واگر هم غيرش را بخوانم دعايم به اجابت نرسد
ستايش خداي را كه اميدم به اوست
وجز او به كسي اميد ندارم
و اگر به ديگري اميد داشته باشم نااميد گردم
ستايش خاص خداي نعمت بخش نيكو ده زيبا كردار زياده بخش است كه صاحب جلال بزرگواري است
و سر پرست هر نعمت و صاحب هر خوبي و سر حد نهايي هر شوق و رغبت و بر اورنده هرحاجتي است
خدايا روزيم كن يقين و خوش گماني به خودت و محكم كن اميدت را در دلم و قطع كن اميدم را از غير خود
تا اينكه غير تو به كسي اميد نداشته باشم
و به جز توبه كسي اعتماد نكنم
اي لطف كننده به هر چه خواهي لطف فرما به من در تمام حالاتم بدانچه دوست داري و خوشنود شوي
اي پادشاه اي نيرومند كفايت فرما مهمات كارم و حاجت روايم كن بخوبي و بركت ده در تمام كار هايم و بر آور همه حا جاتم را
خدايا آسان گردان برايم آنچه را كه از دشواريش مي ترسم
زيرا آسان كردن آنچه من از دشواريش مي ترسم بر تو آسان و كوچك است
و هموار ساز برايم آنچه را كه مي ترسم از ناهمواريش
و بر طرف كناز من آنچه را كه مي ترسم از اندوهش
و دور ساز از من آنچه را ترس گرفتاريش را دارم
اي مهر بانترين مهربانان
خدايا پر كن دلم را از دوستي خود و ترس از خود

+
نوشته شده در 85/07/20ساعت 21:15 توسط فا طی
|

تو از كدوم قصه اي كه بودنت عادته
نبودنت فاجعه
بودنت امنيته
تو از كدوم سرزمين
تو از كدوم هوايي
كه از قبيله ي من يه آسمون جدايي
اهل هر جا كه باشي
قاصد شكفتني
توي بهت وقهقهه ناجي قلب مني
پاكي آبي و ابر
نه خدايا شبنمي
قدآغوش مني
نه زيادي نه كمي
منو با خودت ببر
اي تو تكيه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر
خواستني هر چي كه هست تو بخواي من قانعم
اي بوي تو گرفته تن پوش كهنه من
چه خوبه با تو رفتن
رفتن هميشه رفتن
چه خوبه مثل سايه همسفر تو بودن
هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن
چي مي شد شعر سفر
بيت آخرين نداشت
عمر كوچ من وتو
دم واپسين نداشت
آخر شعر سفر
آخر عمر منه
لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه
منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر
من به رفتن قانعم
خواستني هر چي كه هست
تو بخواي من قانعم

+
نوشته شده در 85/07/18ساعت 14:41 توسط فا طی
|

ومن تورا به كسي هديه مي دهم ، كه از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر در خشم ، در مهرباني دردلتنگي و ترنم دلپذير هر آهنگ برايش يك خاطره مشترك باشد يا آن دلي كه من كه قلبش بعد ازهزار بار ديدن تو ، باز هم به ديوانگي
من تورا به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسنگ راه دور ،
در هزار همهمه دنيا
يكه و تنها بشناسد
من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه راز آفتاب گردان
و تمام سخاوتهاي عاشقانهء اين گل معصوم را بداند ،
هر نجواي كوچك ،
او بايد از رنگين كمان چشمان تو ، تشخيص بدهد كه امروز هواي
دلت آفتابي است
برايش مي ميرم ، سرد و باراني است
اي بهانة زنده بودنم ، تورا سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ،
و بي پروائي اولين نگاه من بتپد
همانطور عاشق
همانطور مبهوت وقار وجمال بي مثالت
ايا كسي پيدا خواهد شد ؟ از من عاشق تر و از من مهربانتر
براي تو
تورا سخاوتمندانه ، با دنيايي حسرت خواهم بخشيد
و او را که از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد
+
نوشته شده در 85/07/13ساعت 18:16 توسط فا طی
|

" مهدي اخوان ثالث"
چه مي كني ؟ چه مي كني ؟
درين پليد دخمه ها
سياهها ، كبودها
بخارها و دودها ؟
ببين چه تيشه ميزني
به ريشه ي جوانيت
به عمر و زندگانيت
به هستيت ، جوانيت
تبه شدي و مردني
به گوركن سپردني
چه مي كني ؟ چه مي كني ؟
چه مي كنم ؟ بيا ببين
كه چون يلان تهمتن
چه سان نبرد مي كنم
اجاق اين شراره را
كه سوزد و گدازدم
چو آتش وجود خود
خموش و سرد مي كنم
كه بود و كيست دشمنم ؟
يگانه دشمن جهان
هم آشكار ، هم نهان
همان روان بي امان
زمان ، زمان ، زمان ، زمان
سپاه بيكران او
دقيقه ها و لحظه ها
غروب و بامدادها
گذشته ها و يادها
رفيقها و خويشها
خراشها و ريشها
سراب نوش و نيشها
فريب شايد و اگر
چو كاشهاي كيشها
بسا خسا به جاي گل
بسا پسا چو پيشها
دروغهاي دستها
چو لافهاي مستها
به چشمها ، غبارها
به كارها ، شكستها
نويدها ، درودها
نبودها و بودها
سپاه پهلوان من
به دخمه ها و دامها
پياله ها و جامها
نگاهها ، سكوتها
جويدن برو تها
شرابها و دودها
سياهها ، كبودها
بيا ببين ، بيا ببين
چه سان نبرد مي كنم
شكفته هاي سبز را
چگونه زرد مي كنم.
+
نوشته شده در 85/07/11ساعت 14:52 توسط فا طی
|

نفس مي زند موج فريدون مشيري"
نفس مي زند موج
ساحل نمي گيردش دست
پس مي زند موج
فغاني به فرياد رس مي زند موج
من آن رانده مانده بي شكيبم
كه راهم به فرياد رس بسته
دست فغانم شكسته
زمين زير پايم تهي مي كند جاي
زمان در كنارم عبث مي زند موج
نه در من غزل مي زند بال
مه در دل هوس مي زند موج
رها كن رها كن
كه اين شعله خرد چندان نپايد
يكي برق سوزنده بايد
كزين تنگنا ره گشايد
كران تا كران خار و خش مي زند موج
گر ايننغمه اين دانه اشك
درين خاك روييد و باليد و بشكفت
پس از مرگ بلبل ببينيد
چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج
+
نوشته شده در 85/07/09ساعت 13:46 توسط فا طی
|

نگام کن من چه بي پروا
به مرز قصه هاي كهنه مي تازم
نگام کن با چه سر سختي تو اين سرما
براي عشق يه فصل تازه مي سازم
يه فصل پاک
يه فصل امن و بي وحشت
براي تو که يک گلبرگ زود رنجي
يه فصل گرم و راحت
زير پوست من
براي تو که با ارزش ترين گنجي
نگاه کن من به عشق تو چه ليلا وار
تن يخ بسته ي پرواز مي بوسم
بيا گرم کن منو با سرخيه رگهات
من آن رگهاي پرآواز ميبوسم
ترو ميبوسم اي پاکيزه ي عريان
ترو پاکيزه مثل مخمل قران
طلوع کن من حرارت از تو مي گيرم
ظهور کن من شهامت از تو مي گيرم
بيا هيچ کس مثل من و توعاشق نيست
مثل ما عا شق و همسايه و همدم
بيا از شيشه ي سخت و بلند عشق
مثل ارابه نور رد بشيم باهم
نگاه کن
من چه شبنم وار
به استقبال دستاي خزون ميرم
هراسم نيست از اين سرماي ويرانگر
براي تو من عاشقانه مي ميرم

+
نوشته شده در 85/07/01ساعت 17:27 توسط فا طی
|
