|
به نام او به یاد تو
|
||||
|
|
||||
تشنه لب بر ساحل كارون پيكرم فرياد زيبايي ديدگانم خيره در روياي شوم سرزميني دور و رويايي كه نسيم رهگذر در گوش من مي گفت : در ره خود بس گل پژمرده را ديدم تا شبي پيدا شد از پشت مه ترديد نيمه شب جوشيد خون شعر در رگهاي سرد من ديدگان صبح سيمين را ليكن اي افسوس زير پايم بوته هاي خشك با اندوه مي نالند خوب مي دانم كه ديگر نيست اميدي
من گلي بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزيده عطر بس افسون
در شبي تاريك روئيدم
بر تنم شراب شبنم خورشيد مي لغزد
با لب سو زنده مردي كه با چشمان خاموشش
سرزنش مي كرد دستي را كه از هر شاخه سر سبز
غنچه نشكفته اي مي چيد
در سكوتم نغمه خوان لبهاي تنهايي
آفتابش رنگ شاد ديگري دارد
عاقبت من بي خبر از ساحل كارون
رخت بر چيدم
چشمهاشان چشمه ي خشك كوير غم
تشنه ي يك قطره شبنم
من به آنها سخت خنديدم
تك چراغ شهر روياها
من در انجا گرم و خواهشبار
از زميني سخت روئيدم
محو شد در رنگ هر گلبرگ
رنگ درد من
منتظر بودم كه بگشايد برويم آسمان تار
تا بنوشم از لب خورشيد نور افشان
شهد سوزان هزاران بوسه ي تبدار و شيرين را
من نديدم عاقبت در آسمان شهر رويا ها
نور خورشيدي
چهره ي خورشيد شهر ما دريغا سخت تاريك است
نيست اميدي
محو شدم در جنگل انبوه تاريكي
چون رگ نوري طنين آشناي من
قطره اشكي هم نيفشاند آسمان تار
از نگاه خسته ي ابري به پاي من
من گل پژمرده اي هستم
چشمهايم چشمه ي خشك كوير غم
تشنه ي بوسه ي خورشيد
تشنه يك قطره شبنم
+
نوشته شده در 85/08/20ساعت 17:44 توسط فا طی
|

پايانِ با تو بودن و شروع بي تو سرودن..... و چقدر شيرين است و زجرآور، چنين شروعي و چنان پاياني..... و حال من مانده ام و انتظار و انتظار و انتظار....تا شايد شعله هاي وصالي ديگر،قهقهه هاي يخ بسته ي مرا عاشقانه به بازي گل و شعر و شکوفه دعوت کند. نميدانم چرا قانون عادت،در هندسه ي مجهول روحم، اعتباري يافته و هر روز التهاب سرد فراق، روزمرگي ِ تشنه ام را سيرابتر ميکند. آري، فلسفه ي خشن فراموشي در گنجينه ي عواطفِ من،ناخودآگاه پذيرفته شده است. و من میتوانم بی تو زندگی کنم . با رنگ ولعابی دیگر . پس اي ديوارهاي چيني تنهايي افسونِ پيروزي تان را به رخ سادگي ِ من نکِشانيد که: بيد شادماني ِ من با باد شکوه هاي شما نمي لرزد.
آري،اکنون شروع يک پايان است.

+
نوشته شده در 85/08/10ساعت 21:29 توسط فا طی
|

ساخته هايم را باد برد

ساخته هاي ذهن آشفته ام
و چه معصوانه نگاهم مي كردند
و دست هاي بي رمغشان
به سويم دراز...
و به گذشته اشاره مي كردند
كه دفن شد
زير آواري از گريه ها خنده ها ، ناله ها و ضجه هاي دلم
من مردم ...
از حماقتم
+
نوشته شده در 85/08/06ساعت 17:43 توسط فا طی
|

شاید زمانی که خستگی هایم را گریه کردم... نه بر روی شانه های تو بر روی کنده ی پیری که از آسمان آمد... و دستان یخ زده ام را با ساقه های خشک و پیرش نوازش کرد... و تاولی همیشگی از گرمای نفسهایش گذاشت و رفت... شاید زمانی دیگر...
+
نوشته شده در 85/08/02ساعت 14:59 توسط فا طی
|
