|
به نام او به یاد تو
|
||||
|
|
||||
عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد عمر من همراه با تكرار روز وشب گذشت خويشتن را بشكني ايثار اگر از حد گذشت راه را از چاه در هرلحظه اي بايد شناخت اي جوان كي گفته فصل انتهاست در ركاب دوستي با همسفر پرواز كن عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد عمر من همراه با تكرار روز وشب گذشت
من صبوري كردم و تاراجگر مغرور شد
شمع فانوسه جواني دم به دم كم نور شد
پاكبازي هرچه كردم دشمني منظور شد
يك قدم غافل شدن يك عمر راهم دور شد
فصل اميد است و روز ابتداست
زندگي را با چراغ معرفت آغاز كن
در ميان راه اگر پروانه اي ره بر تو بست
عاقلانه با صبوري راه بسته باز كن
من صبوري كردم و تاراجگر مغرور شد
شمع فانوسه جواني دم به دم كم نور شد

+
نوشته شده در 85/09/26ساعت 11:53 توسط فا طی
|

من به تنگ آمده ام از همه چيز آی . . . ! من هوارم را سر خواهم داد ! ( فريدون مشيری )
بگذاريد هواری بزنم :
با شما هستم !
اين درها را باز کنيد . . . !
من به دنبال فضائی می گردم ،
لب بامی ،
سر کوهی ،
دل صحرايی . . .
که در آنجا نفسی تازه کنم .
آه . . . !!!
می خواهم فرياد بلندی بکشم ،
که صدايم به شما هم برسد !
«« من به فرياد ،
ـــ همانند کسی
. که نيازی به تنفس دارد ،
. مشت می کوبد بر در ،
. پنجه می سايد بر پنجره ها ، ـــ
محتاجم ! »»
چاره ي درد مرا بايد اين داد کند !
از شما
« خفته ي چند » ،
چه کسی می آيد با من فرياد کند ؟
+
نوشته شده در 85/09/19ساعت 23:44 توسط فا طی
|

امروز آتش زدم ... امروز آتش زدم بودن ديروزم را ...
مشتي كاغذ سفيد ...
كه با اشكها ، هقهقها و اميدي محال سياه شده بودن...
كاغذهايي كه با روياهايم نقاشي شدند ...
هنوز بوي رنگ و قلمو مي دادند...
بوي رنگ عشق و قلم مويي از جنس دستان لرزانم ...
امروز آتش زدم صدايش ، آرزوهایش و نگاه لخت و عريانش را...
آتشي سرخ ...
سرختر از چشمان اشكبارم ...
سرختر از همه غنچه هايي كه از شاخ چيدم شاداب ...
و پژمردند در گلدان دستان مغرورش...
امروز آتش زدم ...
همه نوشته هاي بغض آلود و كودكانه ام را ...
همه ي حرفهاي تنهايي و بيكسي ..
همه ي يادها و خيالهاي محال ...
همه ي سكوتها و فريادهايم ...
همه ي دقدقه هاي صورتي ...
همه ي فردا هاي خيالي...
همه ي خواهشهاي كالم را...
همه ي نقشهاي زيبا كه او مي كشيدي و من بايد اجرا مي كردم ...
همه ي بايدها را ...
وخاكسترش را به باد سپردم ...
به بادي وحشي ...
تا ديگر طرحي از بودن او در قلبم نماند...
و باز غريبانه براي معصوميت آرزوهايم اشك ريختم ...
خدايا دستان سرد وتنهايم را ببين ...
خدايا بيكسي هايم را درياب ....
خدايا اندك توانم را از من مستان ...
خدايا من ماندم و تو ماندي وديگر هيچ ...
پس يادم كن به نيم نگاهي ...
كه قلب ترك خورده ام مي هراسد كه در به روي كسي بگشايد ...
تو بگشاي اين در را به سوي كسي كه تو مهمان خانه ي دلش هستي چه با وضو وچه بي وضو ....

+
نوشته شده در 85/09/11ساعت 17:0 توسط فا طی
|

پدر من به طنين شيرين صداي تو محتاجم.... من از تنهايي ميميرم من از هجوم اين همه نگاه پرسش گرِ من از زخم هزاران خاطره ميميرم.... رهايم مکن. من بسيار خسته ام . تمام اميد هاي طلايي وجودم ,خرمن خرمن خنده هايم,دنياي شاد کودکانه ام , افسانه هاي رنگارنگم, حتي اشکهايم!!!!! ديگر به ياري ام نمي آيند . من بسيار تنهايم.... صدايم کن .....
وقتي صفحه صفحه مرا مي خواني صدايم کن!
وقتي تمام واژهاي دلم را مي بيني, وقتي مرا خط به خط مي فهمي ,وقتي در دلم نهال عشق مي نشاني, وقتي دعايم مي کني تا نلغزم , وقتي از تمام بديهايم چشم ميپوشي,وقتي تمام روز در دلم غوغا به پا مي کني , وقتي سلامهاي کوچک تنهايم را پاسخ مي گويي............
+
نوشته شده در 85/09/08ساعت 14:10 توسط فا طی
|

دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس نسيم روضه ي شيراز پيك راهت بس دگر زمنزل جانان سفر مكن درويش كه سير معنوي و كنج خانقاهت بس ا گر كمين بگشايد غمي ز گوشه ي دل حريم درگه پير مغان پناهت بس
بصدر مصطبه بنشين و ساغر مي نوش که این قدر زجهان کسب مال و جاهت بس
زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن صراحي مي لعل وبتي چو ماهت بس
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس
هواي مسكن نالوف و عهد يار قديم زرهروان سفر كرده عذر خواهت بس
بمنت دگران خو مكن كه در دو جهان رضاي ايزد و انعام پادشاهت بس
به هيچ دور دگر نيست حاجت اي حافظ دعاي نيمشب و درس صبحگاهت بس

+
نوشته شده در 85/09/01ساعت 15:59 توسط فا طی
|
