تبليغاتX
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

هرچي آرزوي خوبه ماله تو
هرچي كه خاطره داري مال من
اون روزهاي عاشقانه مال تو
اين شباي بي قراري مال من
منمو حسرت با تو گم شدن
تويي و بدون من رها شدن
آخر غربت دنياست مگه نه
اول دوراهي آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود
دلتو شكسته بودن
همه ي قصه همين بود
مي تونستم با تو باشم
مثل سايه مثل رويا
اما بيدارمو بي تو
مثل تو تنهاي تنها ..........


 

+ نوشته شده در 85/10/24ساعت 18:38 توسط فا طی |

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي خسته‌گي
از کشاکش رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هايِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي ِ عاصي‌ي آذرخش
هنگامي که تگرگ
در بطن بي‌قرار  ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار  تاک
هنگامي که غوره‌ي خُرد
در انتهاي شاخ‌سار طولاني‌ي پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد من همه گريزِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين  شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

                                   شاملو

و یافتم تو را در کورسوی نامیدی و تردید امیدوار و منتظر ...

چون معجزه ای ... با عطر  جاودانه و نو...

 

+ نوشته شده در 85/10/13ساعت 16:11 توسط فا طی |

مرا

تو

بي سببي

نيستي.

به راستي

صلت  كدام قصيده اي

اي غزل؟

ستاره باران جواب كدامين سلامي

به آفتاب

ازدريچه ي تاريك؟

كلام ازنگاه توشكل مي بندد.

خوشا نظربازياكه توآغازمي كني!

***

پس پشت مردمكانت

فريادكدام زنداني است؛كه آزادي را

به لبان برآماسيده ي گل سرخي،پرتاب مي كند؟-

ورنه،

اين ستاره بازي

حاشا

چيزي بدهكارآفتاب نيست

 

نگاه ازصداي توايمن ميشود.

چه مومنانه نام مراآوازمي كني!

 

ودلت

كبوترآشتي ست،

درخون تپيده

به بام تلخ.

 

با اين همه

       چه بالا

            چه بلند

                پرواز ميكني!

 

 احمدشاملو

 

+ نوشته شده در 85/10/06ساعت 16:19 توسط فا طی |

پای رفتن نیست مرا می دانی ...

آسمان نگهم بارانی است

من تو را می جویم ...

پشت هر فنجان چای

پشت هر غزل حافظ شیراز

من  تو را می جویم ...

و تو هم می دانی

که بجز تو چه کسی می فهمد

 درد بد مستی شبهای سیاه من چیست ؟!

و تو نورش دادی

آخرین زمزمه ی بودن را

در شبهای  تیره وتار تقدیر

من تو را می جویم  ...

در صدای سرخ بال شاپرکها

در صدای ناله جیرجیرکها

در تمنا و غم قاصدک سرگردان

در همه وهم و خیال  شبه تنهایی

چه کسی می داند داغ این قلب کبود من را !!!

چه کسی می فهمد آخرین زمزمه بودن را؟؟؟

 

از من نرنج رفیق

+ نوشته شده در 85/10/01ساعت 21:7 توسط فا طی |