تبليغاتX
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

اي دوست ، هنگامي كه انديشه ي اشتياقي در مه بودي ، من هم مثل توانديشه ي اشتياق بودم ، ترا جستجو كردم و تو در پي ام گشتي ، و از شوق ما روياهايمان پديدار گشتند ، زماني بي قيد و بند و فضائي بي حد و مرز گشت .
هنگامي كه كلمه ي بي صدايي بين لب هاي لرزان زندگي بودي ، من هم كلمه اي بي صدا بودم ، و زندگي ما را تلفظ كرد و ما به وجود آمده ايم و قلبهايمان آزرده از ياد ديروز و در عشق فردا طپيد . و ديروز جز مرگي طرد شده نيست و فردا جز تولدي بي هدف .
و ما اكنون در دست خداونديم ، تو خورشيدي درخشان در سمت راستي ، و من زمين نور گرفته در چپ ، ليكن نيروي تو در نور دادن بيشتر از نيروي من در نور گرفتن نيست .
و ما خورشيد و زمين ، جز آغازي براي خورشيد بزرگتر و زمين بزرگتر نيستيم ، و تا ابد هم آغاز مي مانيم .
تو از خويشتن پيش تري اي غريب گذرنده به دروازه باغ من ، و من نيز چون تو از خويشتن پيش ترم ، هر چند كه در سايه ي درختانم نشسته باشم و ساكت و آرام به نظر آيم .

جبران خليل جبران - طلايه دار

+ نوشته شده در 85/11/28ساعت 18:40 توسط فا طی |

 

+ نوشته شده در 85/11/14ساعت 15:25 توسط فا طی |

عاشورا

 

باز طوفانی شده دریای دل

                                       موج سر بر ساحل غم میزند

باز هم خورشید رنگ خون گرفت

                                          بر زمین نقشی ز ماتم میزند

+ نوشته شده در 85/11/02ساعت 12:9 توسط فا طی |