تبليغاتX
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

كسي به من بگوييد
چرا با اينهمه كس
باز هم دلت می خواهد يكي باشد هميشه
يكي كه از تو جدا نيست
گويي وقت زادن به نامش شدي
و بعد گم شديد در برهوت دنیا
زماني مييابيد كه دير است
و تن دادن به يك رفاقت ساده سخت ميشود
چرا گاه تنهايي با دنيايي ديوار باز هم حرم يك شانه است كه منتهاي آرزويت ميشود
شانه اي كه لايق حسرت اشكهايت باشد
شانه اي محكم و درد كشيده
كسي به من بگويد چرا ماندن سخت است؟!
و انسان زاده ي رفتن ميشود
حتی به زاري !
كسي به من بگويد
چرا دل نبايد آرامشش را ببيند
آرامشي كه ترس از طوفان رفتن در آن نباشد
مگر چيست اين مشت كوچك كه بايد به شلاق عقل محكوم به تنهايي شود
كسي به من بگويد من چه كنم
تا حسرت اين رفاقت را تحمل كنم
كسي به من بگويد
صبوري مي كنم؟
تسليم ميشوم ؟
يا مي جنگم؟
كسي به من بگويد چرا ...


 

+ نوشته شده در 86/03/14ساعت 0:0 توسط فا طی |