|
به نام او به یاد تو
|
||||
|
|
||||
يك شب فراموش نشدني نمي دونم چرا خواستم اين چند خط رو در مورد فردا شب بگم ...
يعني نبايد فراموش بشه واسه ما ... من و محمد ...
و شايد، براي ديگراني كه در تدارك هستن ...
شايد نمي خوان واسه كسي فراموش شه ...
يه شب نامزدي
يك لباس سبز
و دسته گلي خونين
و كت و شلواري سورمه اي ...
و لبخندهايي شايد مصنوعي و شايد هم حقيقي
و سرفه هايي يواشكي !
كه گاهي محو ميشه تو تپشهاي استرس من
يك شب خاص !
يك برنامه جديد!
يك شب پيشبيني نشده!
و اين منم ...
دست در دست مردي آفتابي ... از دياري آشنا ...
با چشمان شاد ، كه عروسك غصه هايش در كنارش هست شده ...
و ديگر يك روياي دور نيست ...
اين منم با بودني از گذشته ...
و بودني براي آينده...
و لرزش دستاني كه در گرمي دستاني نو آرام ميشود...
و چشمان خندان مادرم با روسري آبي !
كه سالها جوانتر شده ...
و پدرم با موهاي سپيدي كه نقاشش من بودم...
و بردراني خسته ولي شاد و خوشحال ...
و خواهري زيبا در تن پوشي صورتي ..
رنگ بودن من !
با سبدي از گلهاي پر پر و چشم انتظار...
و حلقه هاي پيوند،
و جمعي كنجكاو،
با نگاهي پر سشگرف
و بيخيال همه اينها ...
اينم منم فاطي ... و فاطي بودنم رو مديونه توام ...تويي كه خوب ميدوني كي هستي و چي هستي براي دل من ... و فردا شب شب نامزديمه ... و خدا ميدونه چقدر دلم مي خواست باشي ...حتي به صرف ميوه و شيريني و بستني و فاطي ... و همه تونو دعوت ميكنم بخصوص سارينا عزيز ![]()
خدا جون شكرت ...دوست دارم ...![]()
![]()
+
نوشته شده در 86/06/14ساعت 21:54 توسط فا طی
|
