|
به نام او به یاد تو
|
||||
|
|
||||
سارای کوچک هم امد اما من هنوز در این ماندن سرگردانم میان آمدن و رفتن هزاران علامت سوال است نازنینم! اه من برای این رفتن ها ساخته نشده ام انطور که سارا برای امدن... خوش آمدی سارای موی مشکی من! ولی انگار نمیدانستی که اینجا خبری نیست موهای سیخ شده ات... نشان از تعجبی پاک دارد که دنیا همان نیست که برایت حکایتها کرده اند در سرزمین پاکیها! دنیا آلوده به هزار رنگ و نقاب شده اما دیگر خیلی دیر شده است... بمان و تماشا کن روزهای قشنگ زندگیت را روزهایی که من آرزو می کنم صورتی و مهتابی باشد مانند رنگ گونه های زیبایت ! و من خوشبینانه به این آغوش گرمی که تو امروز به آن پناه آورده ای می نگرم و همه شیرینیهای این دنیای کبود را برایت آرزو می کنم همیشه شاد باشی سومین فرشته پاک عمه فاطی! شاد شاد !!! 
+
نوشته شده در 86/08/26ساعت 15:30 توسط فا طی
|

نيمه گمشده ام آخر کيست نيمه گمشده ام يک سيب است نيمه گمشده ام يک آهوست نيمه گمشده ام يک درياست نيمه گمشده ام يک رود است نيمه گمشدهام يک کوه است نيمه گمشده ام يک بيد است نيمه گمشده ام يک فصل است نيمه گمشده ام يک ساز است نيمه گمشده ام يک ابر است نيمه گمشده ام يک دشت است نيمه گمشده ام مهتاب است نيمه گمشده ام يک تنهاست نيمه گمشده ام در ياد است نيمه گمشده ام را ز خدا مي خواهم
اين سواليست که با خود دارم
سيب سرخي که ز باغ ازلي مي آيد
وچه چشمان سياهي دارد
چقدر تندرواست
مثل اين که دل او نيز هوايي دارد
چقدر موجو تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبي روشن دارد
از کنار دل من مي گذرد
و ترش مي سازد به هواي دل سودا زده اش
پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حيايي دارد
که به مجنون صفتي مشهور است
که همه فصل خدا را دارد
و صداي ني مجنون دارد
و صداي دل پر درد زمان که براي دل من مي خواند
سيرت و صورت زيبا دارد
ولي گه گاه دلش مي گيرد پس کمي اشک ز خود مي بارد
پر ز گلهاي شقايق شده است
پر ز عطر است پر ز سنبل
پر ز خواب گل مريم شده است
که شب تار به هم مي پويد
که دلي پر ز شکايت دارد
و کسي را به نفس مي خواهد که بر او راز و غم دل گويد
و درون دل من مي ماند
و براي دل مهتابيمان نور و عشق ابدي مي خواهم
نور و عشقي ز صفا مي خواهم که ميان من و اوجاويد است

+
نوشته شده در 86/08/06ساعت 23:46 توسط فا طی
|

لیلی زندگی کن ... لیلی قصه اش را دوباره خواند .برای هزارمین بار ومثل هربار لیلی قصه بازهم مرد . لیلی گریست وگفت : کاش این گونه نبود. خداگفت : جزتو کسی قصه ات را تغییر نخواد داد. لیلی ! قصه ات را عوض کن . لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت . تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود . خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تانمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد . لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست . لیلی معشوق مرده درتاریخ نیست . لیلی زندگی ست . لیلی ! زندگی کن . اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟ چه کسی طعام نور را درسفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه را ازطاقچه های زندگی بروبد ؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟ لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس. لیلی به قصه اش برگشت . این بار اما نه به قصد مردن . که به قصد زندگی . وآن وقت به یاد آورد که تاریخ پربوده از لیلی های ساده گمنام
+
نوشته شده در 86/08/05ساعت 13:27 توسط فا طی
|
