|
به نام او به یاد تو
|
||||
|
|
||||
لیلی زندگی کن ... لیلی قصه اش را دوباره خواند .برای هزارمین بار ومثل هربار لیلی قصه بازهم مرد . لیلی گریست وگفت : کاش این گونه نبود. خداگفت : جزتو کسی قصه ات را تغییر نخواد داد. لیلی ! قصه ات را عوض کن . لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت . تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود . خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تانمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد . لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست . لیلی معشوق مرده درتاریخ نیست . لیلی زندگی ست . لیلی ! زندگی کن . اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟ چه کسی طعام نور را درسفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه را ازطاقچه های زندگی بروبد ؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟ لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس. لیلی به قصه اش برگشت . این بار اما نه به قصد مردن . که به قصد زندگی . وآن وقت به یاد آورد که تاریخ پربوده از لیلی های ساده گمنام
+
نوشته شده در 86/08/05ساعت 13:27 توسط فا طی
|
